<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاد داشتهای من</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com</link>
<description>فرهنگ _ اجتماع</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 11 Jun 2011 11:46:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کوچ</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>
سلام به همه دوستان و یاران قدیم و جدید.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من مدتی می شد نمی توانستم در اینجا بنویسم. چند روزی است تصمیم گرفتم از بلاگفا کوچ کنم و در بلاگ سپوت برای خود صفحه ی درست کنم. آدرس آن صفحه را اینجا می گذارم. خوشحال میشوم اگر بازدید بفرمایید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;http://www.chaiytalkh.blogspot.com&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 11:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس از ازياد رفتن</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://forum.iranproud.com/attachment.php?attachmentid=111360&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا هنوز به اين فكر افتاده ايد كه بعد از مرگ تان چه خواهد شد؟ آيا بعد از مرگ شما هم نام تان بر زبانها جاري خواهد بود و نشان تان در جاي ثابت خواهد ماند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي اين كلمات را نوشتم يادي اين شعر از دكتر شريعتي افتادم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  گلويم سوتكي باشد بدست كودك گستاخ و بازيگوش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و او يكريز و پي در پي دم خويش سخت بر گلويم بفشارد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئنا هيچ كس نمي داند پس از مرگش چه خواهد شد ولي همگي اشتياق دارند به اينكه بعد از مرگ شان هم ياد و خاطره شان زنده باشند. براي نيل به اين هدف  هركس راهي را بر مي گزيند. زماني در افغانستان براي اينكه  نامت ماندگار مي ماند بايد جهاد ميكردي و امروز بايد در چوكات دولت داراي مقام و منصب باشي تا فردا نامت در كنار رجال برجسته كشور ثبت باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما « پيام» در فلم « امشب، شب مهتابه» ﴿1387﴾ براي اينكه در يادها باقي بماند و از مهلكه فراموشي نجات يابد تمام وقايع زندگي اش را با دوربين هنديكم اش ثبت ميكند و براي پسرش كه بعد از مرگ او بدنيا خواهد آمد به يادگار ميگزارد. اشتياق به ماندن و ترس از ازياد رفتن  تمام فكر و ذهن پيام را به خود مشغول داشته است. او تمام خاطرات تلخ و شيرين زندگي اش را مي خواهد به پسرش منتقل كند و حتي در آخرين صحنه، وقتي كه پيام مرده است و پسرش به دنيا آمده است در ويديوي كه از او زن و پسرش در حال تماشا است مي بينيم كه او همانند يك آدم زنده سعي كرده است مخاطب خود را به صورت مستقيم مورد خطاب قرار دهد. به پسرش ميگويد دلم مي خواهد تو را در آغوش بگيرم و ببوسم. بعد دستهايش را باز ميكند و صورتش را نزديك دوربين مي آورد به پسرش مي گويد جلوتر بيايد تا صورتش را ببوسد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« پيام» در يك خانواده مذهبي به دنيا آمده است. در آوان نوجواني علاقه شديدي به موسيقي پيدا ميكند، اما پدرش كه به شدت مذهبي است او را مانع مي شود و او براي رسيدن به هدفش  خانه را ترك ميكند. او موسيقي ياد ميگرد، ازدواج ميكند و يك آدم مشهور و سر شناس مي شود. اما يك مرض مهلك زندگي او را به كامش تلخ ميگرداند. همسرش سعي ميكند به او اميد بدهد  و تفكرش را نسبت به مرگ و زندگي عوض نمايد. «پيام» از پدرش متنفر است و نمي خواهد باز او را ببيند ولي « سحر» تلاش ميكند و آنها را با همديگر شان آشتي مي دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« امشب، شب مهتابه»  قصه  دو طيف انسان و طرز تفكر شان  است. نسل سنتي جامعه به شدت متعصب و بد بين به هرآنچه كه نو است. نسل نو كه سعي ميكنند خود را با تكنالوژي روز همگام نمايند و تلقي مدرن از همه چيز دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بجز اين « امشب، شب مهتابه» قصه مرگ و زندگي را در كنار هم روايت ميكند. همانقدر كه تاكيد بر ترس از مرگ صورت ميگيرد، زندگي نيز زيبا و جذاب به نمايش در مي آيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمي در حال ترك دنيا است و آدمي ديگر قرار است پا به دنيا بگذارد. همانقدر كه از رفتن اين متاثر مي شويم، بايد از آمدن آن خوشحال و مسرور باشيم. اگر در فراق اين گريه مان مي گيرد از ديدن آن لبخند بر لبان مان غنچه مي بندد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ و زندگي و همچنان اختلاف فكري و عقيدتي بين نسل ها تم اصلي اين فلم را تشكيل مي دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا آخرين لحظه پدر نگران دين  و اعتقاد پسرش است و از سحر مي پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آيا پيام به خدا اعتقاد دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيام اما تا آخرين نفس آرزوي  ديدن و بوسيدن پسرش را دارد كه بعد از مرگ او به دنيا خواهد آمد. او مي خواهد نداشته هاي خود را در وجود پسرش ببيند. محبت و مهري را كه از او دريغ داشته شده است به پسرش هديه نمايد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ و زندگي دوشادوش هم انسان را به دنبال خود ميكشد، چه بخواهيم چه نخواهيم بعد از هر زايشي مرگي هم وجود دارد. از عدم به وجود آمده ايم و بسوي عدم در حركت هستيم. به گفته مولوي:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هركسي كو باز ماند از اصل خويش             باز جويد روزگاري اصل خويش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نو شته ی من با عنوان( در غبار کابل گم می شویم!) را در &lt;A href=&quot;http://http//urozgan.org/fa-AF/article/732/&quot; target=_Self&gt;جمهوری سکوت&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 07:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بيست افغاني</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 339px; HEIGHT: 197px&quot; height=170 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2008/12/081231afghani_money_226.gif&quot; width=339 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;شهر مثل هميشه شلوغ بود،‍ موترهاي شيشه سياه و عابرين سرگردان مثل هر روز در تقابل هم اند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;: &lt;/FONT&gt;صاحبان موتر مردم را دو ميزنند كه اينها نمي فامند از كجا راه بروند و كي از سرك عبور كنند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;مردم اما صاحبان موترهاي شيشه سياه را دو ميزند چون با حضور آنها در شهر تمام سرك ها بسته مي شود و مردم مجبورهستند ساعت ها در زير آفتاب سوزان گرد و غبار تنفس كنند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;او در اين ميان سرگردان تر از هميشه مي خواهد غم هايش را براي لحظه ي به فراموشي بسپارد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;هوا تاريك از غبار است&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;او با گامهاي نا استوار در سرك مزدحم شهر گام بر مي دارد و با قدمهاي آهسته و موزون بسوي مقصد در حركت مي شود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;شاگرد موتر ميني بوس پي هم صدا ميزند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;: &lt;/FONT&gt;كارته چار،‍ نوآباد‍، سينماي پامير&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;دستش را بلند مي كند و موتر كمي جلوتر از جاي كه او ايستاده است متوقف مي شود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;بلند مي شود و در گوشه ي چسپيده به ديگران مي ايستد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;ساكت و آرام از شيشه هاي گرد گرفته موتر به بيرون خيره مي شود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;سر كوچه گذرگاه پياده مي شود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;كوچه ي خاكي را پياده عبور مي كند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;در وردي تفريحگاه مي خواهد بليت بگيرد‍ مي پرسد چند است؟ بليت فروش مي گويد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;: &lt;/FONT&gt;بيست افغاني&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;جيب هايش را مي پالد اما هيچ پولي را نمي يابد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;حتي يك افغاني&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;بليت را دوباره به بليت فروش مي دهد و ميگويد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;: &lt;/FONT&gt;ببخشي پدر&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;اين بار خود را پياده در ميان انبوه از موتران شيشه سياه و عابران حيران و سرگردان در زير آفتاب سوزان مي بيند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;به ساختمانهاي شهر مي بيند كه هاله ي از غبار آنها را در بر گرفته است&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/FONT&gt;آهي ميكشد و دستهايش را در جيب پتلونش كرده حركت مي كند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Apr 2010 09:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقص گل بادام!</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=body&gt;&lt;IMG height=201 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kabulpress.org/my/local/cache-vignettes/L500xH375/0_6_-e51cc.jpg&quot; width=389 align=baseline border=0&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;باز کن پنجره ها را، که نسیم&lt;BR&gt;روز میلاد اقاقی ها را&lt;BR&gt;جشن می گیرد،&lt;BR&gt;و بهار،&lt;BR&gt;روی هر شاخه، کنار هر برگ،&lt;BR&gt;شمع روشن کرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه ی چلچله ها برگشتند،&lt;BR&gt;و طراوت را فریاد زدند.&lt;BR&gt;کوچه یکپارچه آواز شده است،&lt;BR&gt;و درخت گیلاس،&lt;BR&gt;هدیه ی جشن اقاقی ها را،&lt;BR&gt;گل به دامن کرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باز کن پنجره ها را ای دوست!&lt;BR&gt;هیچ یادت هست،&lt;BR&gt;که زمین را عطشی وحشی سوخت؟&lt;BR&gt;برگ ها پژمردند؟&lt;BR&gt;تشنگی با جگر خاک چه کرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هیچ یادت هست،&lt;BR&gt;توی تاریکی شب های بلند،&lt;BR&gt;سیلی سرما با خاک چه کرد؟&lt;BR&gt;با سر و سینه ی گل های سپید،&lt;BR&gt;نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟&lt;BR&gt;هیچ یادت هست؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالیا معجزه ی باران را باور کن!&lt;BR&gt;و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!&lt;BR&gt;و محبت را در روح نسیم،&lt;BR&gt;که در این کوچه ی تنگ،&lt;BR&gt;با همین دست تهی،&lt;BR&gt;روز میلاد اقاقی ها&lt;BR&gt;جشن می گیرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خاک، جان یافته است.&lt;BR&gt;تو چرا سنگ شدی؟&lt;BR&gt;تو چرا این همه دلتنگ شدی؟&lt;BR&gt;باز کن پنجره ها را...&lt;BR&gt;و بهاران را باور کن!&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;سلام! بازهم نوروز آمد و فصل گل بادام! نوروز برای همه مردم دنیا به نظر من یک مفهوم واحد را در بر ندارد. بعضی ها نوروز را بهانه ی برای رهایی چند لحظه ی از قید زندگی  ماشینی می دانند و در روز نوروز به رقص و شادی می پردازند، میله می روم و دنیای از کیف و شور و حال را برای خودشان ترتیب می دهند. اما در دایکندی این روز با رقص گل بادام و جشن گل بادام آغاز می یابد و گل بادام زیباترین هدیه برای مردم آنجا است. گل بادام نماد خلاصی از بسیاری مشکلات و معضلات زمستانی است که مردم با آن دست و پنچه نرم میکنند  و سایه اش را بر زندگی مردم گسترانده است. نوروز نوید بخش یک روز آفتابی است که دیگر از برف خبری نیست. نوروز یعنی اینکه از این بعد دیگر کودکت بر اثر مرض سینه  بغل جان نخواهد باخت و تو می توانی او را به شفاخانه نه در شار برسانی. نوروز یعنی اینکه دیگر مجبور نیستی از هیولای طالبان بلرزه بیافتی و صلوات گفته از راه رد شوی. نوروز در دایکندی همگام با رقص گل بادام، عطر شادی و سرور را در قلب پاک مردمی می پاشد که همه و حتی خدا آنها را به بوته فراموشی سپرده است. رقص گل بادام رقص زندگی است، برای رقصیدن با گل بادام و بدست آوردن زندگی باید در خلسه نفسانی فرو بروی و فقط عطر گل بادام را ببویی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=6&gt;&lt;STRONG&gt;گرامی باد جشن گل بادام!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 14:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ و عنعنات مردم دایکندی</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG height=295 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/15q5hmu.jpg&quot; width=391 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادداشت:&lt;/FONT&gt; نوشته ی را که در اینجا می بینید یکی از کارخانگی های دانشگاه من است. این نوشته  را من برای وب ننوشته بودم ولی دو نکته به ذهنم رسید و تصمیم  مرا عوض کرد. اول اینکه این نوشته از هر لحاظ ناقص و داری عیوب بسیار است، باید در اینجا بگذارم شاید بزرگانی که بیشتر از من اطلاعات دارند و می فهمند جهت اصلاح و ویرایش آن مرا همکاری نمایند. دوم اینکه رنج ها و مرارت های را که من در جمع آوری این مواد دیده ام، کسانی دیگری که می خواهند چنین مطالبی تهیه نمایند و یا از آنها همانند من خواسته می شود که چنین مطالبی بنویسند، نداشته باشند و حد اقل مواد اولیه در اختیار شان قرار داشته تا آنها بتواند یک ساختمان زیبا و قشنگی را روی آن بنا نمایند. از کلیه بزرگان و اهل قلم و فرهنگ دوستان عزیز خواهشمندم در تکمیل این پروزه مرا یاری رسانند.             مهدی مدبر&lt;/EM&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نگاهي كلي :&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دايكندي يك ولايت نو تاسيس در مرکز افغانستان است و به نه ناحيه جغرافيايي به نام ولسوالي تقسيم شده است . مركز آن شهر نيلي است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دايكندي ولايتي است دور افتاده، محروم ، بدون وسايل رفاهي و بدون همه چيز. حتي مراكز ادارات ولايتي آن تعمير ندارند. نيلي مركز ولايت شامل يك بازار كوچك و چند قريه بزرگ است. چند ساختمان در حال ساخت وساز هنوز نتوانسته است شكل و شمايل يك شهر را به نيلي بدهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اولين نگاه، قلعه هاي متعدد در نيلي در ذهن آدم حوادث صد سال قبل را تداعي مي كند. در گذشته مردم مناطق مرکزی افغانستان از این نوع قلعه های برای دفاع از خود شان استفاده می کردند. از سوی دیگر این قلعه ها نمایانگر قدرت و امتیاز سیاسی و اقتصادی میران منطقه به شمار می رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این قلعه ها با برج و بارو های بلند با تیرانداز های متعدد در برج ها و دیوار های خود سنگر مستحکمی پنداشته می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دایکندی در مجموع یک منطقه خشک و کوهستانی است. باغ های بادام در میان برخی دره ها مانند تک خال زیبا چشم را می نوازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقتصاد مردم بشتر بر باغداری و دام داری استوار است. کشاورزی سنتی به هیچ صورت کفایت نیازمندی های مردم را نمی کند. مردم هر ساله مجبور می شوند که مواد غذایی را از خارج منطقه وارد کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;واحد هاي اداري:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دايكندي در مركز افغانستان ، يك ولايت نو تاسيس و دومين ولايت هزاره نشين است. اين ولايت در سال 1384 توسط حامد كرزي رييس جمهور منظور گرديد و يك مرد حقوق دان، روزنامه نگار و دانشمند، آقاي سرور دانش ، به عنوان والي این ولایت منصوب شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دايكندي اكنون شامل هشت ولسوالي است. ولسوالي هاي اشترلي ، سنگ تخت، خدير و نيلي ، مركز ولايت، در واقع همان ولسوالي بزرگ دايكندي سابق اند. ولسوالي هاي شهرستان و ميرامور ، ولسوالي شهرستان سابق اند. گيزاب و كجران هم به ولايت دايكندي پيوسته اند. ولسوالي كيتي قسمتي از ولسوالي كجران سابق است . همه اين مناطق، پيش از اين ، جزو ولايت ارزگان بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دايكندي و شهرستان سابق از بزگترين ولسوالي هاي افغانستان بودند . اما از هرگونه خدمات رفاهي ، اقتصادي و اجتماعي محروم بودند. در چند سال اخير از سوي رهبران هزاره بر دولت كابل همواره فشار وارد مي شد تا بر واحد هاي اداري هزاره جات تجديد نظر صورت گيرد . آنها تقسيمات واحد هاي اداري 1343 را غير عادلانه مي دانستند. مطابق اين تقسيمات ، هزاره جات به صورت ولسوالي هاي بزرگ ، به ولايت هاي همجوار ، كه مراكز آن ها در مناطق پشتون نشين و تاجك نشين قرار داشتند، تقسيم شد. در واقع هزاره ها در اين ولايت ها ، به استثناي باميان ، به اقليت محروم و دور از مركز تبديل شدند. به همين دليل هزاره ها مي خواستند داراي چند ولايت شوند كه مركز آن ها در بين خود شان باشد. تاسيس ولايت دايكندي تا حدي هزارها را راضي كرد. از سوي ديگر كرزي هم در انتخابات رياست جمهوري 1383 از آن به نفع خودش استفاده كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ادارات ولایت دایکندی اکثراً افراد غیر متخصص و کم سواد مصروف کار اند. آن ها اکثراً در زمنیه های کاری شان آموزش های لازم را ندیده اند. طوری که یک مامور معارف به من گفت کمتر از یک درصد معلمان ولایت دایکندی دارای مدرک فراغت از مکتب هستند. بقیه همه بی مدرک و اجیر اند. این موضوعی است که بر روند کند توسعه و بازسازی به شدت تاثیر می گذارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 14:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت بر برف</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2008/02/20080209123751afghan-snow203a.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا آنجا كه يادم هست سالها پيش كلانترها قصه مي كردند كه زمانهاي قديم برف زيادي تمام منطقه را مي پوشانيد. تمام منطقه يك پارچه سفيد بود. تنها آسمان آبي را مي شد بدون برف ديد و آنها مجبور بودند تمام مواد و اشياء مورد ضروت شان را در فصل هاي ديگر تهيه نمايند. برف يكي از مشكلات عمده و دوامدار زندگي روستاي در دايكندي است، اكنون نيز ما هر ساله از اين ناحيه دچار مشكلات و خسارات زيادي مي شويم؛ تمام راههاي مواصلاتي بسته مي شود، قيم مواد غذايي و ديگر مواد مورد ضرورت به اوج مي رسد، انواع امراض گوناگون جان اطفال و بزرگسالان را مي گيرد، اما از سوي مسئولين هيچ چاره ي سنجيده نشده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندي پيش رسانه خبر مرگ پنج طفل را بر اثر مرض « سينه بغل» نشر كردند. وزارت صحت تنها واكنشي كه نشان داد تكذيب اين خبر بود. همچنان محصلين اين ولايت در اقدام معترضانه و از سر اجبار راه دايكندي تا دانشگاه كابل را از ميان برف هاي سنگين و سرماي شديد پاي پياده پيمودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئنا دانشجويان دايكندي در زمستان امسال بيشترين خاطره را از ليكچرنوت هاي دانشگاه و برف داشته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كتاب و برف در زمستان امسال بطور نمادين همسبتگي موزون و مداوم در زندگي دانشجويان داشته است و ياد آوري آن حس نوستالو‍‍ژيك آنها را اشباع خواهد كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عده ي ديگر كه توان درنورديدن كوتل هاي پر از برف را در خود نديدند، جان بركف گرفته هلمند را به سمت قندهار عبور نمودند. جاييكه مرگ و زندگي دوشادوش هم انسان را تعقيب ميكند و كليد مرگ و زندگي در دست  طالب جواني است كه پيش موتر ايستاد مي شود و خيرانه مي طلبد. عسكر جوان در حاليكه لنگي كلاني بر سر دارد و چشمهايش را بسيار غليظ سرمه نموده است، به دقت سراپاي مسافرين را وارسي ميكند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عده ي زيادي از هم وطنان ما در راه هلمند - قندهارجان شان را از دست داده اند، موترهاي زيادي را يا طالبان و يا دزدان مسلح سرقت نموده است. فجيع ترين حادثه در دو هفته پيش روي داد. اينبار طالبان نبودند كه سر راه مسافرين بي گناه را گرفته باشند و آنها را قتل عام نموده باشند، نيروهاي آيساف از بالا دستور قتل آنها را صادر نمودند. بيش از سي نفر جان باختند، بيش از سي خانواده بي سرپرست شدند، اما فقط يك اشتباه قلمداد شدو بس!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محروميت تاريخي در دايكندي همچنان ادامه دارد. توجه جدي به مشكلات اين مردم صورت نمي گيرد. هيچ رسانه ي معتبر و مشهوري خبرنگارش را براي بازگويي وضعيت مردم به آنجا نفرستاده است. راه مواصلاتي كابل – دايكندي تا كنون بسته است اما دولت هيچ برنامه ي براي باز ماندن اين راه در چهارفصل سال ندارد. موسسات امداد رساني صحي در فصل زمستان براي ارائه خدمات صحي به مردم و جود نداشت. خدمات آگاهي دهي عامه براي پيش گيري از امراض گوناگون در نبود رسانه صوتي،‌تصويري و كتبي از ضرورتهاي مبرم مردم آنجاست ولي متاسفانه تاكنون از سوي مسئولين چنين برنامه ي روي دست گرفته نشده  است و مراكز صحي نيز بسيار اندك و با پرسونل بي تجربه در امور صحي است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرايط ناهنجار زندگي در دايكندي لزوم توجه جدي به مشكلات مردم اين ولايت را از سوي  دولت و نهادهاي امداد رسان بين المللي آشكار مي سازد، در غير اين صورت ابعاد فاجعه انسان و حوادث طبيعي بيشتر گسترده خواهد شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين همه ناهنجاري در فصل زمستان و بر اثر بارش برف بوجود مي آيد و تاثيرش را در زندگي مردم در فصل هاي بعدي سال مي گذارد. اگر برف نمي بود ما شايد امروز دچار چنين مشكلاتي نبوديم. با اين حال آيا شما بر برف لعنت نمي فرستيد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 16:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #999999&quot;&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;مقدمه:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #999999&quot; color=#993300&gt;نوشته ی زیر شبه فیلم نامه ی است که من در زمستان امسال نوشته ام. امروز آن را به استادم نشان دادم. ایشان نکات جالبی را یاد آوری نمود و من از روی تنبلی بدون اصلاح اینجا گذاشته ام. &lt;EM&gt;مهدی مدبر&lt;/EM&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خارجی – روز – صبح آفتابی – مزرعه شبدر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آفتاب تازه دامن زرینش را بر آبادی پهن کرده بود. پری رفته بود که برای الاغ هایش شبدر درو کند. بادی نرم و ملایمی می وزید و برگهای شبدر را به آهستگی تکان میداد. پری آستینش را بالا زد و داس را در دستش گرفته شروع به درو کردن شبدر کرد. داوود خمک خمک کرده آمد پشت بید کنار جوی طوری نشست که به راحتی بتواند پری را ببیند و از دید دیگران پنهان باشد. قلب داوود از ترس و هراس به تپش افتاده بود و کم کم نفسک نفسک می زد. کمی چرت زد که چطور توجه پری را بخود جلب کند. آیینه را از جیبش کشید می خواست به صورت پری آیینه بیندازد، ولی آیینه از زیر سایه درخت نورش را انعکاس نداد. سنگی کوچکی برداشت و به طرف پری پرتاب کرد. پری از ترس بالا پرید و اطرافش را به دقت نگاه کرد. داوود از ترس نتوانست خودش را از دید پری پنهان نکند. در دلش خدا خدا میکرد که پری او را نبیند و گرنه آبرویش در بین مردم قریه خواهد رفت. پری دوباره سرش را پایین کرد و علفش را سامو کرده، خانه رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خارجی – روز – بعد از ظهر – کنار چشمه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پری و معصومه سطل های شان را روی دست شان گرفته بودند و سرهای شان را پایین انداخته به طرف چشمه می رفتند. پری شوخی کنان به معصومه گفت: پری: دیروز دیدم شوی تو شیک کده د خانه تو آمد، به نظرم کلو د دل شی رفتار مونی. اید خانه توره ایلا کنده نمی تانه بیچاره! معصومه: ( با قاش ترشی) پری! مره کلو ریشخند نکو، یک روز د سر خود تو هم میه. پری: ( با خنده) مه شوی موی دکار مه نیه، بلا د پس شوی. معصومه می خندد و پری را تیلنگ ( هول) داده میگوید: معصومه: می خواهی از مه تاشه کنی؟ مه شنیدم که داوود بچه صفدر دکاندار بلدی تو کباب استً! رنگ پری سرخ می شود، به معصومه میگوید: پری: او دختر کلو ایله گویی نکو، خود تو کلو د شوی خوشی، خیال مونی هر کس مثل از توست. معصومه: خوش اگه نبودم که شوی نمی کدوم. پری: معصومه! ایله گویی را بس کن، دیر شد، آیه مه سر مه قار موشه. هردوی شان سطل های شان پر آب نموده و روان شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داخلی – شب – خانه گلی – اتاق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داوود در اتاقی که در آن الکینی بانور ضعیف گذاشته شده است و بر اثر تاریکی ما نمی توانیم اشیاء داخل اتاق را درست تشخیص دهیم، نشسته است. دمبوره ی کوچکی روی زانوی داوود گذاشته است، او آن را بر می دارد و آهی میکشد و شروع میکند به دمبوره زدن. صدای حزن انگیز دمبوره فضای اتاق را پر میکند. بعد از لحظه ی داوود دمبوره را در میخی که روی دیوار کوبیده شده آویزان میکند و الکین را خاموش نموده می خوابد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خارجی – روز – زیارت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه است و جمعیتی زیادی از زنان و دختران قریه برای زیارت در سر قبر سید که در قبرستان قریه دفن شده است گرد هم آمده اند. صدای گریه زنها از سر قبرها شنیده می شود. پری و معصومه کنار قبر سید نشسته اند و بر سنگ قبر سید با یک سنگ خیلی کوچک خط میکشند و حاجت های شان را طلب میکنند. پری در حال که لبخند بر لب دارد در گوش معصومه میگوید: پری: ( با صدای که به سختی شنیده می شود) هی! د شوی خو هم دعا کدی؟ معصومه جواب پری را نمی دهد و از سر قبر بر خواسته حرکت میکند. پری نیز بلند شده و به دنبال معصومه می رود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داخلی- روز- اتاق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا به شدت ابری است و فضای اتاقی را که یک ارسی رنگ رفته نور را به داخل آن انعکاس میدهد، تاریک نموده است. پری و معصومه ارسی را باز گذاشته اند و هر دو پهلوی هم نشسته اند خامک دوزی میکنند. بعد از پنج دقیقه باران شروع به باریدن میکند و دانه های درشت باران بر روی برگ گندم های مزرعه گندم پیش خانه پری می بارد و آب از برگها به زمین می ریزد. پری یک دفعه سرش را بلند میکند و می بیند که باران می بارد، سریع از جایش برخواسته دم ارسی میرود، همینکه میبیند از همه جا آب روان است؛ از راهرو پیش خانه شان، از برگهای سبز گندم، به هیجان آمده صدا میزند: پری: ماصوم! ماصوم بیه بارش ره سیل کو! سی کو سی کو! او نونه! دانه های بارش چه رقم نوربند است. کاشکی آدم مثل بارش می بودی، د هر جای که دل شی می شد می نشست. هیچ کس د آدم کار نداشت! مثل آب روان بود، هرجا که می رفت خودش راهش را باز میکرد. معصومه به دقت پری را نگاه میکرد که چقدر با احساس حرف میزند، بازهم شوخی را شروع کرد: معصومه: هی! دختر! عاشق ما شق که نشدی، یک رقم گپ میزنی که دل آدم برایت می سوزد. پری اما اندیشناک است و هیچ نمی گوید، فقط دستهایش را زیر چانه هایش گذاشته است و دانه های درشت باران را که اکنون تندتر شده اند نگاه میکند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خارجی- روز – کنار چشمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پری سطل آبش را گرفته است و به لب چشمه برای آوردن آب رفته است. پری با لباس سفید که گلهای زرین روی آن نقش بسته است، خرامان خرامان از کنار جوی رد شد تا به دهن چشمه رسید، نشست که سطلش را پر آب نماید، ناگاه نور آیینه را بر صورتش احساس کرد، سرش را بلند کرد و با صدای بلند و خشمگین گفت: کدام پدر لعنت است. سرش را پایین کرد خواست سطلش را بردارد که نور آیینه دوباره روی صورتش افتاد. تا سرش را بلند کرد چشمانش به داوود افتاد که آیینه را در شعاع آفتاب به طرف او قرار داد ه است. صورتش سرخ شد و تنش لرزید. یاد حرف معصومه افتاد که گفته بود( داوود بچه صفدر دکاندار بولدی تو کباب است). حس عجیبی سرا پایش را فراگرفته بود و هر چه سعی کرد از خود واکنشی نشان بدهد نتوانست. سطلش را بلند کرد و آرام به طرف خانه روان شد. یکدفعه داوود از پشت صدا زد: داوود: پری! پری! پری اما به راه خود ادامه داد و وانمود کرد که صدای داوود را نشنیده است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 16:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی زنی رانندگی کند!</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زن دومین خطای خداوند بود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;فریدریش نیچه.&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زن با یک آه می تواند بیشتر از خطابه یک مرد چیز بگوید.&lt;BR&gt;- آرنولد هالتین&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در جامعه مرد سالار افغانستان، زن بودن یک مشکل است. اکثریت افغانها بر این باورند که زن ناقص العقل است و زن را نباید گذاشت که پایش را از چهار دیواری خانه اش بیرون نهد. مردهای افغان هنگامیکه زنان شان دختر میزایند به شدت عصبانی می شوند و اگر زنان شان پسر بزایند بسیار خوشحال و مغرور می شوند. اینها را کرکترهای فیلم« زنان افغان در پشت اشترینگ» &lt;BR&gt;( Afgan Women Behind The Wheel) (2007) ساخته ی صحرا کریمی به ما می فهماند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من تا هنوز دوبار این فیلم را دیده ام، بار اول تابستان امسال در دانشگاه کابل فیلم را دیدم که بعد از اتمام فیلم خود خانم کریمی برای بیننده ها توضیحاتی در باره فیلم داد و به پرسش های آنان نیز پاسخ گفت. بار دوم دیشب 15/9/88 بود که آن را تماشا کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فیلم زندگی زنانی را نشان می دهند که که آرزو دارند رانندگی یاد بگیرند اما هدف هرکدام شان از یاد گیری رانندگی متفاوت است. خانمی که داکتر است و در یکی از شفاخانه های کابل ایفای وظیفه میکند می خواهد رانندگی بیاموزد تا بدون نیاز به کسی دیگری خودش را بتواند به دفتر کارش برساند. دیگری می خواهد رانندگی یاد بگیرد تا در امرار معاش خانواده به شوهر معلولش که ماه دو و نیم هزار افغانی معاش دارد، کمک بکند.  یکی دیگر معلمی است که شوهرش کارمند یکی از موسسات است و او میخواهد رانندگی بیاموزد تا از ماشین شوهرش در نبود او استفاده نماید. آخری اما زنی است که از دیار مهاجرت(ایران)  برگشته و رانندگی را نیز شاید همانجا آموخته باشد. او مثل صدها هموطنش طعم تلخ مهاجرت را چشیده است و زندگی و شوهرش را در ایران رها کرده است و آمده است تا در وطنش، هوای صاف!!! کابل جان را تنفس کند. او روزها در کابل مسافر کشی میکند تا از این طریق نان شب خودش و دوتا بچه اش را پیدا نماید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحرا کریمی سعی کرده است از طریق این آرزوی کوچک زندگی زنانی را نشان بدهد که همواره از سوی مردان طرد شده است و در جامعه افغانی به فراموشی سپرده شده است. او می خواهد بگوید اگر زنان این مرز و بوم بخواهند میتوانند به آرزوهای بلند تری برسند، مهم نوع حرکتی است که باید تجربه کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اینکه فیلم صحرا کریمی جنبه فمینیستی دارد اما در یک گفتگوی که روزنامه هشت صبح با او انجام داده بود او خود را یک فمنیست نمی داند.« جای ذکر است که با تمام دغدغه های زنانه ام یک فمنیست نیستم। چرا که فکر میکنم راه به دست آوردن این هویت انسانی شعار دادن نیست. آن هم در جامعه ی مرد سالار ما. ما هیچ وقت نمی توانیم مردسالاری جامعه ی مان را کتمان کنیم. این مسئله ی رسم و سنت چندین هزار ساله است، که یک شبه نمیشود به آن رسيده گي كرد. » (هشت صبح، شماره ي 259، 6 جوزا، 1387) او مخالف شعار زدگی است و میگوید ما اگر می خواهیم بحق خود برسیم باید بدون سرکوب دیگران و بدون ترس از هیچ کس حق مان را طلب کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تم بیشتر  فیلمهای او را« زن» تشکیل می دهد و زنانگی اش را بوضوح در فیلمهایش نمایان ساخته است.  اوایل خودش بعنوان یک زنی که به یک همجنس خود علاقه دارد در فیلم« دختران خورشید» بازی کرد، بعدها که کارگردان شد، فیلمهای« زنی تنها در آستانه فصلی سرد» و « زنان افغان پشت اشترینگ» را در موضوع« زن» ساخت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« زنان افغان پشت اشترینگ» زندگی زنانی را نشان می دهد که یکی از کارهای را انجام میدهند که در افغانستان همواره کار مرد تلقی می شد و زنان نباید در حیطه کار مردانه داخل شوند. زنانی که دیگر برقع نمی پوشند و در تلاش هستند که همانند مردان در جامعه برای خود شان موقعیتی هرچند ناچیز بیابند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در قسمتی از فیلم چند تن از مردان از جاده های کابل انتخاب شده و نظر شان در مورد رانندگی زنان پرسیده شده است. مردانی هستند که با تردید زیاد میگویند زن می تواند رانندگی کند و مردانی نیز هستند که میگویند زن افغان  نباید رانندگی  کند، ما نمی مانیم که زنان ما رانندگی نمایند چون ما افغان هستیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنت افغانی بودن و افغانیت یکی از توجیه های است که همانند غیرت افغانی همواره از زبان مردان این مرز و بوم فیر می شود و اینکه در کجا اصابت میکند معلوم نیست. این سنت کلیشه ای درمورد کارهای استفاده می شود که مردان نمی توانند توجیه عاقلانه ی در مورد آن بیابند و در نتیجه دست به جیب شان برده « افغان هستیم» را فیر میکنند. یکی از آن موارد همین است که در این فیلم می بینیم. مردانی که ناتوان از یافتن دلیل منطقی و عاقلانه برای مانع شدن زنان شان از رانندگی است، توسل به « افغان بودن» شان می برند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحرا از طریق نشان دادن مظلومیت و محرومیت زنان، خشونت و قصاوت مردان را گوش زد مان میکند. مردانی که همواره ازحضور ناموس مونث شان در جامعه وحشت داشته اند و با این مسایل همیشه با احساسات و غیرت افغانی جواب گفته اند، نه از روی شعور و خرد شان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 09:37:07 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاوه های تابو شکن</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در چند روزی که از مناطق هزاره جات می گذشتیم، بر روی بام دیوارهای محقر و گلی مردم هزاره تنها چیزیکه توجهم را بخود جلب کرد دیش آنتن های بود که بر فراز این خانه های گلی خود نمایی میکرد. سئوالی که در ذهن من بوجود آمد این بود که آیا تاوه ها قدرت جادویی دارند یا خیر موجودات انتزاعی و پدیده های زمینی هستند؟ چرا؟ چون در قرن بیست  یک و عصر تکنالوژی این تنها تاوه ها هستند که توانسته اند  جدارهای مستحکم و استوار خانه های هزاره جات را درهم بریزند و به درون آن نفوذ نمایند. از سوی دیگر تاوه ها تنها نماد عصر دموکراسی بعد از دوران قرون وسطی گونه طالبان است و یگانه نشانه حکومت هشت ساله کرزی محسوب می شوند.  تاوه ها  توانسته اند تابو شکنی نمایند و تصاویر متحرک را بر جعبه جادوی نشر نمایند. در قدیم تا آنجا که یادم هست داشتن ضبط صوت و  کاست یکی از نشانه های لاابالی گری محسوب میگردید و بارها ملاها بر سر منبرها کسانی را که از طریق ضبط صوت شان به موسیقی های محلی با صدای سرور سرخوش، داوود سرخوش و سید انور گوش میدادند منافق و حتی کافر می خواندند. این تاوه  ها چی اهمیتی در زندگی روستایی این مردم می تواند داشته باشد؟ چه تحولی پیش آمده است که مردمی که تا چند سال پیش گوش دادن موسیقی با صدای مرد را از طریق ضبط صوت مساوی به کفر و فسق می شمردند امروزه پای تلویزیونهای شان می نشینند و از طریق جعبه جادوی به تماشای دختران زبیا اندام و نیم برهنه هندی می نشینند؟ حتی بچه های کوچک نام شخصیت های سریالهای هندی را که از طریق شبکه های افغانی نشر می شوند بهتر از نام اقوام و فامیل خود شان بلد هستند. برای نمونه پسر همسایه ما نام تولسی را بهتر از نام برادر بزرگترش تلفظ می کند و در این اواخر شنیده ام که یکی مرد جوان دخترش را « اسنیها» نام گزاری کرده است( اسنیها نام یکی از کرکترهای دختر سریال هندی&quot; امتحان زندگی &quot; است) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنچه به نظر من تغییر در دیدگاه سنتی این مردم بوجود آورده و اگر کمی دقیق بگویم مردم را سست عقیده تر نموده است « جو حاکم » است. فضای حاکم بر مناطق هزاره جات تاثیر پذیر از فضای تمام کشور است. همچنانکه فقر فرهنگی باعث شده است که فرهنگ بیگانه و بخصوص فرهنگ پوچ و بی همه چیز سریالهای هندی، بر عوام الناس این مملکت تاثیر گذار باشد؛در این مناطق نیز چنین حالتی صدق میکند. ممنوعیت تصویر در دوران طالبان و افراط گرایی آنها در رابطه به مسایل اسلامی از دیگر عواملی است که می تواند در سیر بوجود آمدن این تحول نقش داشته باشد. طالبان از زن یک موجود « ممنوعه » ارائه میدادند و چهاردیواری هرخانه خود زندانی بود که زنان افغان بدون هیج گونه جرمی زندانی آن بودند. بعد از سپری شدن دوران سیاه طالبانیزم و آغاز عهد دموکراسی پریزیدنت کرزی  به یکباره شهرهای بدون تصویر و سیاه سفید افغانستان شاهد حضور کانالهای تلویزیونی شدن که تنها با داشتن یک تلویزیون 14 اینچ ویک جنراتور بسیار خرد می توانستند برنامه های تلویزیونی را به تماشا بنشینند. در آن دوران بسیاری از شبکه ها پخش نمودن سریالها و فیلمهای هندی را با زبان اصلی ؛ بخاطر نبود فیلم و یا احیانا سریال وطنی آغاز نمودند. سریالهای عامه پسند هندی بسیار بزودی بعنوان برنامه های مورد علاقه افغانهای که در بی تصویری عادت کرده بودند در آمد و کرکترهای سریالها بعنوان افراد محبوب و روءیای مردم شناخته شدند. داستانی را شنیدم که خواندنش خالی از لطف نخواهد بود: در یکی از محله های شهر هرات هنگام پخش سریال هندی« زمانی خشو هم عروس بود» که در بین مردم عام به «تولسی» مشهور است، یک خانواده که تلویزیون نداشته اند به خانه همسایه شان برای دیدن تولسی می روند و فراموش میکنند که در خانه شان را قفل نمایند، دزدها از این فرصت استفاده نموده و تمام اسباب و اثاثیه خانه را بر می دارند ودر اخیر روی دروازه حویلی نوشته میکنند: زنده باد تولسی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این داستان بخوبی میزان علاقه مندی مردم را به سریالهای هندی نشان می دهد و شاید اتفاقاتی مشابهی در جاهای دیگری رخ داده باشد که من از آنها آگاهی ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیش آنتن و ماهواره به رغم تمام مشکلاتی که احتمالا در نظام سنتی خانواده ها در مناطق مرکزی می تواند بوجود بیاورد؛ مزیت های قابل ستایشی هم دارد. در یک نگاه کلی این مزیت را می توان تغییر دید سنتی دانست. نمایش زندگی شهری از طریق تلویزیون و همچنان فرهنگهای گوناگون به علاوه مضرات آن روشنگر افکار و اندیشه های است که دائما با تریاک دین( بسیار سطحی تر از اصل دین) تخدیر شده اند. چشم یک زن روستای که غیر از مردان قریه اش و محیط قریه اش کسی و جایی را ندیده است و فکر میکند آسمان اندازه قریه شان است؛ وقتی به موجودات زیبا وستودنی روشن می شود هیجان غیر قابل باوری در وجود شان نمایان می شود و حتی گاهی از متلک ها و مزاحهای که زنان در فیلم با همسران شان می کنند از شرم رنگ چهره شان سرخ می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در بین دیش آنتن داران تعداد قابل ملاحظه شان را جوانانی تشکیل می دهند که ,به ایران رفته اند و همانقدر کار کرده اند که وقت به وطن برگشته اند توانسته اند دختری را از پدرش بخرد و بعنوان شوهرش قیافه بگیرد. این جوانان بعد از زن گرفتن بسیار به زودی با خانواده شان اختلاف پیدا میکنند و خانه خود را از خانواده شان جدا میکنند. طریق دیش آنتن دیدن اینها با بقیه کمی فرق دارد. اینها که ایران رفته اند و به گفته خودشان نسل امروزی هستند تمام بی تربیتی ها را از ایران یاد گرفته اند و با خود بعنوان سوغات به خانه آورده اند. اینها معمولا دیش آنتن های شان روی قاره اروپا عیار است و شبکه های pmc ، ایران موزیک و شبکه های عرب زبانی را که از دبی پخش می شوند تماشا می کنند. این شبکه ها دائما  موسیقی پاپ، جازو راک  را که همراه سکس ملایم است پخش میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ۳&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیش آنتن ها تا آنجای مفید است که بتواند دیدگاههای سنتی مردم را نبست به امورات روزمره شان تغییر بدهند. جریان زندگی را در ذهن های کرخت مردان کهنسالی که سالها در میان دود و غبار و در همزیستی مسالمت آمیز با گله و الاغ هایش زیسته است بوجود بیاورد و بتواند جهان بینی آنها را تا اندازه ی وسعت ببخشد که لا اقل پسر و یا دختر خرد سالش را از رفتن به مکتب مانع نشود و وحشت از حضور ناموس مونث اش در بین اجتماع نداشته باشد. این بزرگترین خدمتی است که دیش آنتن ها در میان کوهای سر به فلک کشیده هزاره جات می تواند انجام دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیش آنتن ها به یک رسانه ی بسیار قدرتمند در بین مردم این مناطق تبدیل شده است و در عین حال دیش آنتن ها همان تنها نشانه عصر دموکراسی جناب کرزی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها یادگار رییس جمهور شیک و خوش پوش افغانستان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 15:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این جهان ستیغ حریقی نا پیداست</title>
<link>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>آخرین پست سال ۸۸ من در در این صفحه شعری از فلیپ ژاگوته شاعر سوئیسی است. تا چند روز دیگر من باید کابل را ترک بگویم و راهی مناطق مرکزی شوم. متاسفم از اینکه مدت سه ماه  نمی توانم هیچ نوشته ی در اینجا بگذارم. بهر حال من هم یکی از آوره گان هستم و آواره گی قصه همیشگی ماست. در هر کجای باشیم خالی از غم و رنج نیستیم و ناچارا باید به جبر زندگی تن در دهیم. امیدوارم  شما دوستان خوب برای این غیبت مرا ببخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرگلی جز از آن شب نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه می نماید که پیش ماست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیک بدانجا که بوی گل بر می خیزد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا امید رفتن نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گونه بس آشفته ام می سازد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مرا پیشت این در بسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیر زمانی نگاه می دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زادگاه هر رنگ و هر زندگی آنجاست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نگاه آدمی باز می ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جهان ستیغ حریقی نا پیداست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=1&gt;( فلیپ ژاگوته: کتاب وهم سبز. ترجمه محمد رضا پارسایار)&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 09:18:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>yaddashthaiman</dc:creator>
<guid>http://yaddashthaiman.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

