من مدتی می شد نمی توانستم در اینجا بنویسم. چند روزی است تصمیم گرفتم از بلاگفا کوچ کنم و در بلاگ سپوت برای خود صفحه ی درست کنم. آدرس آن صفحه را اینجا می گذارم. خوشحال میشوم اگر بازدید بفرمایید.
http://www.chaiytalkh.blogspot.com
تا هنوز به اين فكر افتاده ايد كه بعد از مرگ تان چه خواهد شد؟ آيا بعد از مرگ شما هم نام تان بر زبانها جاري خواهد بود و نشان تان در جاي ثابت خواهد ماند؟
وقتي اين كلمات را نوشتم يادي اين شعر از دكتر شريعتي افتادم:
« نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشد بدست كودك گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي دم خويش سخت بر گلويم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را»
مطمئنا هيچ كس نمي داند پس از مرگش چه خواهد شد ولي همگي اشتياق دارند به اينكه بعد از مرگ شان هم ياد و خاطره شان زنده باشند. براي نيل به اين هدف هركس راهي را بر مي گزيند. زماني در افغانستان براي اينكه نامت ماندگار مي ماند بايد جهاد ميكردي و امروز بايد در چوكات دولت داراي مقام و منصب باشي تا فردا نامت در كنار رجال برجسته كشور ثبت باشد.
اما « پيام» در فلم « امشب، شب مهتابه» ﴿1387﴾ براي اينكه در يادها باقي بماند و از مهلكه فراموشي نجات يابد تمام وقايع زندگي اش را با دوربين هنديكم اش ثبت ميكند و براي پسرش كه بعد از مرگ او بدنيا خواهد آمد به يادگار ميگزارد. اشتياق به ماندن و ترس از ازياد رفتن تمام فكر و ذهن پيام را به خود مشغول داشته است. او تمام خاطرات تلخ و شيرين زندگي اش را مي خواهد به پسرش منتقل كند و حتي در آخرين صحنه، وقتي كه پيام مرده است و پسرش به دنيا آمده است در ويديوي كه از او زن و پسرش در حال تماشا است مي بينيم كه او همانند يك آدم زنده سعي كرده است مخاطب خود را به صورت مستقيم مورد خطاب قرار دهد. به پسرش ميگويد دلم مي خواهد تو را در آغوش بگيرم و ببوسم. بعد دستهايش را باز ميكند و صورتش را نزديك دوربين مي آورد به پسرش مي گويد جلوتر بيايد تا صورتش را ببوسد.
« پيام» در يك خانواده مذهبي به دنيا آمده است. در آوان نوجواني علاقه شديدي به موسيقي پيدا ميكند، اما پدرش كه به شدت مذهبي است او را مانع مي شود و او براي رسيدن به هدفش خانه را ترك ميكند. او موسيقي ياد ميگرد، ازدواج ميكند و يك آدم مشهور و سر شناس مي شود. اما يك مرض مهلك زندگي او را به كامش تلخ ميگرداند. همسرش سعي ميكند به او اميد بدهد و تفكرش را نسبت به مرگ و زندگي عوض نمايد. «پيام» از پدرش متنفر است و نمي خواهد باز او را ببيند ولي « سحر» تلاش ميكند و آنها را با همديگر شان آشتي مي دهد.
« امشب، شب مهتابه» قصه دو طيف انسان و طرز تفكر شان است. نسل سنتي جامعه به شدت متعصب و بد بين به هرآنچه كه نو است. نسل نو كه سعي ميكنند خود را با تكنالوژي روز همگام نمايند و تلقي مدرن از همه چيز دارند.
بجز اين « امشب، شب مهتابه» قصه مرگ و زندگي را در كنار هم روايت ميكند. همانقدر كه تاكيد بر ترس از مرگ صورت ميگيرد، زندگي نيز زيبا و جذاب به نمايش در مي آيد.
آدمي در حال ترك دنيا است و آدمي ديگر قرار است پا به دنيا بگذارد. همانقدر كه از رفتن اين متاثر مي شويم، بايد از آمدن آن خوشحال و مسرور باشيم. اگر در فراق اين گريه مان مي گيرد از ديدن آن لبخند بر لبان مان غنچه مي بندد.
مرگ و زندگي و همچنان اختلاف فكري و عقيدتي بين نسل ها تم اصلي اين فلم را تشكيل مي دهد.
تا آخرين لحظه پدر نگران دين و اعتقاد پسرش است و از سحر مي پرسد:
آيا پيام به خدا اعتقاد دارد.
پيام اما تا آخرين نفس آرزوي ديدن و بوسيدن پسرش را دارد كه بعد از مرگ او به دنيا خواهد آمد. او مي خواهد نداشته هاي خود را در وجود پسرش ببيند. محبت و مهري را كه از او دريغ داشته شده است به پسرش هديه نمايد.
مرگ و زندگي دوشادوش هم انسان را به دنبال خود ميكشد، چه بخواهيم چه نخواهيم بعد از هر زايشي مرگي هم وجود دارد. از عدم به وجود آمده ايم و بسوي عدم در حركت هستيم. به گفته مولوي:
هركسي كو باز ماند از اصل خويش باز جويد روزگاري اصل خويش.
نو شته ی من با عنوان( در غبار کابل گم می شویم!) را در جمهوری سکوت بخوانید.

شاگرد موتر ميني بوس پي هم صدا ميزند: كارته چار، نوآباد، سينماي پامير.
دستش را بلند مي كند و موتر كمي جلوتر از جاي كه او ايستاده است متوقف مي شود. بلند مي شود و در گوشه ي چسپيده به ديگران مي ايستد. ساكت و آرام از شيشه هاي گرد گرفته موتر به بيرون خيره مي شود. سر كوچه گذرگاه پياده مي شود. كوچه ي خاكي را پياده عبور مي كند.
در وردي تفريحگاه مي خواهد بليت بگيرد مي پرسد چند است؟ بليت فروش مي گويد: بيست افغاني.
جيب هايش را مي پالد اما هيچ پولي را نمي يابد. حتي يك افغاني. بليت را دوباره به بليت فروش مي دهد و ميگويد: ببخشي پدر.
اين بار خود را پياده در ميان انبوه از موتران شيشه سياه و عابران حيران و سرگردان در زير آفتاب سوزان مي بيند. به ساختمانهاي شهر مي بيند كه هاله ي از غبار آنها را در بر گرفته است. آهي ميكشد و دستهايش را در جيب پتلونش كرده حركت مي كند. . .
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
سلام! بازهم نوروز آمد و فصل گل بادام! نوروز برای همه مردم دنیا به نظر من یک مفهوم واحد را در بر ندارد. بعضی ها نوروز را بهانه ی برای رهایی چند لحظه ی از قید زندگی ماشینی می دانند و در روز نوروز به رقص و شادی می پردازند، میله می روم و دنیای از کیف و شور و حال را برای خودشان ترتیب می دهند. اما در دایکندی این روز با رقص گل بادام و جشن گل بادام آغاز می یابد و گل بادام زیباترین هدیه برای مردم آنجا است. گل بادام نماد خلاصی از بسیاری مشکلات و معضلات زمستانی است که مردم با آن دست و پنچه نرم میکنند و سایه اش را بر زندگی مردم گسترانده است. نوروز نوید بخش یک روز آفتابی است که دیگر از برف خبری نیست. نوروز یعنی اینکه از این بعد دیگر کودکت بر اثر مرض سینه بغل جان نخواهد باخت و تو می توانی او را به شفاخانه نه در شار برسانی. نوروز یعنی اینکه دیگر مجبور نیستی از هیولای طالبان بلرزه بیافتی و صلوات گفته از راه رد شوی. نوروز در دایکندی همگام با رقص گل بادام، عطر شادی و سرور را در قلب پاک مردمی می پاشد که همه و حتی خدا آنها را به بوته فراموشی سپرده است. رقص گل بادام رقص زندگی است، برای رقصیدن با گل بادام و بدست آوردن زندگی باید در خلسه نفسانی فرو بروی و فقط عطر گل بادام را ببویی.
گرامی باد جشن گل بادام!

یادداشت: نوشته ی را که در اینجا می بینید یکی از کارخانگی های دانشگاه من است. این نوشته را من برای وب ننوشته بودم ولی دو نکته به ذهنم رسید و تصمیم مرا عوض کرد. اول اینکه این نوشته از هر لحاظ ناقص و داری عیوب بسیار است، باید در اینجا بگذارم شاید بزرگانی که بیشتر از من اطلاعات دارند و می فهمند جهت اصلاح و ویرایش آن مرا همکاری نمایند. دوم اینکه رنج ها و مرارت های را که من در جمع آوری این مواد دیده ام، کسانی دیگری که می خواهند چنین مطالبی تهیه نمایند و یا از آنها همانند من خواسته می شود که چنین مطالبی بنویسند، نداشته باشند و حد اقل مواد اولیه در اختیار شان قرار داشته تا آنها بتواند یک ساختمان زیبا و قشنگی را روی آن بنا نمایند. از کلیه بزرگان و اهل قلم و فرهنگ دوستان عزیز خواهشمندم در تکمیل این پروزه مرا یاری رسانند. مهدی مدبر
نگاهي كلي :
دايكندي يك ولايت نو تاسيس در مرکز افغانستان است و به نه ناحيه جغرافيايي به نام ولسوالي تقسيم شده است . مركز آن شهر نيلي است.
دايكندي ولايتي است دور افتاده، محروم ، بدون وسايل رفاهي و بدون همه چيز. حتي مراكز ادارات ولايتي آن تعمير ندارند. نيلي مركز ولايت شامل يك بازار كوچك و چند قريه بزرگ است. چند ساختمان در حال ساخت وساز هنوز نتوانسته است شكل و شمايل يك شهر را به نيلي بدهد.
در اولين نگاه، قلعه هاي متعدد در نيلي در ذهن آدم حوادث صد سال قبل را تداعي مي كند. در گذشته مردم مناطق مرکزی افغانستان از این نوع قلعه های برای دفاع از خود شان استفاده می کردند. از سوی دیگر این قلعه ها نمایانگر قدرت و امتیاز سیاسی و اقتصادی میران منطقه به شمار می رفت.
این قلعه ها با برج و بارو های بلند با تیرانداز های متعدد در برج ها و دیوار های خود سنگر مستحکمی پنداشته می شد.
دایکندی در مجموع یک منطقه خشک و کوهستانی است. باغ های بادام در میان برخی دره ها مانند تک خال زیبا چشم را می نوازد.
اقتصاد مردم بشتر بر باغداری و دام داری استوار است. کشاورزی سنتی به هیچ صورت کفایت نیازمندی های مردم را نمی کند. مردم هر ساله مجبور می شوند که مواد غذایی را از خارج منطقه وارد کنند.
واحد هاي اداري:
دايكندي در مركز افغانستان ، يك ولايت نو تاسيس و دومين ولايت هزاره نشين است. اين ولايت در سال 1384 توسط حامد كرزي رييس جمهور منظور گرديد و يك مرد حقوق دان، روزنامه نگار و دانشمند، آقاي سرور دانش ، به عنوان والي این ولایت منصوب شد.
دايكندي اكنون شامل هشت ولسوالي است. ولسوالي هاي اشترلي ، سنگ تخت، خدير و نيلي ، مركز ولايت، در واقع همان ولسوالي بزرگ دايكندي سابق اند. ولسوالي هاي شهرستان و ميرامور ، ولسوالي شهرستان سابق اند. گيزاب و كجران هم به ولايت دايكندي پيوسته اند. ولسوالي كيتي قسمتي از ولسوالي كجران سابق است . همه اين مناطق، پيش از اين ، جزو ولايت ارزگان بودند.
دايكندي و شهرستان سابق از بزگترين ولسوالي هاي افغانستان بودند . اما از هرگونه خدمات رفاهي ، اقتصادي و اجتماعي محروم بودند. در چند سال اخير از سوي رهبران هزاره بر دولت كابل همواره فشار وارد مي شد تا بر واحد هاي اداري هزاره جات تجديد نظر صورت گيرد . آنها تقسيمات واحد هاي اداري 1343 را غير عادلانه مي دانستند. مطابق اين تقسيمات ، هزاره جات به صورت ولسوالي هاي بزرگ ، به ولايت هاي همجوار ، كه مراكز آن ها در مناطق پشتون نشين و تاجك نشين قرار داشتند، تقسيم شد. در واقع هزاره ها در اين ولايت ها ، به استثناي باميان ، به اقليت محروم و دور از مركز تبديل شدند. به همين دليل هزاره ها مي خواستند داراي چند ولايت شوند كه مركز آن ها در بين خود شان باشد. تاسيس ولايت دايكندي تا حدي هزارها را راضي كرد. از سوي ديگر كرزي هم در انتخابات رياست جمهوري 1383 از آن به نفع خودش استفاده كرد.
در ادارات ولایت دایکندی اکثراً افراد غیر متخصص و کم سواد مصروف کار اند. آن ها اکثراً در زمنیه های کاری شان آموزش های لازم را ندیده اند. طوری که یک مامور معارف به من گفت کمتر از یک درصد معلمان ولایت دایکندی دارای مدرک فراغت از مکتب هستند. بقیه همه بی مدرک و اجیر اند. این موضوعی است که بر روند کند توسعه و بازسازی به شدت تاثیر می گذارد.
ادامه مطلب
تا آنجا كه يادم هست سالها پيش كلانترها قصه مي كردند كه زمانهاي قديم برف زيادي تمام منطقه را مي پوشانيد. تمام منطقه يك پارچه سفيد بود. تنها آسمان آبي را مي شد بدون برف ديد و آنها مجبور بودند تمام مواد و اشياء مورد ضروت شان را در فصل هاي ديگر تهيه نمايند. برف يكي از مشكلات عمده و دوامدار زندگي روستاي در دايكندي است، اكنون نيز ما هر ساله از اين ناحيه دچار مشكلات و خسارات زيادي مي شويم؛ تمام راههاي مواصلاتي بسته مي شود، قيم مواد غذايي و ديگر مواد مورد ضرورت به اوج مي رسد، انواع امراض گوناگون جان اطفال و بزرگسالان را مي گيرد، اما از سوي مسئولين هيچ چاره ي سنجيده نشده است.
چندي پيش رسانه خبر مرگ پنج طفل را بر اثر مرض « سينه بغل» نشر كردند. وزارت صحت تنها واكنشي كه نشان داد تكذيب اين خبر بود. همچنان محصلين اين ولايت در اقدام معترضانه و از سر اجبار راه دايكندي تا دانشگاه كابل را از ميان برف هاي سنگين و سرماي شديد پاي پياده پيمودند.
مطمئنا دانشجويان دايكندي در زمستان امسال بيشترين خاطره را از ليكچرنوت هاي دانشگاه و برف داشته اند.
كتاب و برف در زمستان امسال بطور نمادين همسبتگي موزون و مداوم در زندگي دانشجويان داشته است و ياد آوري آن حس نوستالوژيك آنها را اشباع خواهد كرد.
عده ي ديگر كه توان درنورديدن كوتل هاي پر از برف را در خود نديدند، جان بركف گرفته هلمند را به سمت قندهار عبور نمودند. جاييكه مرگ و زندگي دوشادوش هم انسان را تعقيب ميكند و كليد مرگ و زندگي در دست طالب جواني است كه پيش موتر ايستاد مي شود و خيرانه مي طلبد. عسكر جوان در حاليكه لنگي كلاني بر سر دارد و چشمهايش را بسيار غليظ سرمه نموده است، به دقت سراپاي مسافرين را وارسي ميكند.
عده ي زيادي از هم وطنان ما در راه هلمند - قندهارجان شان را از دست داده اند، موترهاي زيادي را يا طالبان و يا دزدان مسلح سرقت نموده است. فجيع ترين حادثه در دو هفته پيش روي داد. اينبار طالبان نبودند كه سر راه مسافرين بي گناه را گرفته باشند و آنها را قتل عام نموده باشند، نيروهاي آيساف از بالا دستور قتل آنها را صادر نمودند. بيش از سي نفر جان باختند، بيش از سي خانواده بي سرپرست شدند، اما فقط يك اشتباه قلمداد شدو بس!
محروميت تاريخي در دايكندي همچنان ادامه دارد. توجه جدي به مشكلات اين مردم صورت نمي گيرد. هيچ رسانه ي معتبر و مشهوري خبرنگارش را براي بازگويي وضعيت مردم به آنجا نفرستاده است. راه مواصلاتي كابل – دايكندي تا كنون بسته است اما دولت هيچ برنامه ي براي باز ماندن اين راه در چهارفصل سال ندارد. موسسات امداد رساني صحي در فصل زمستان براي ارائه خدمات صحي به مردم و جود نداشت. خدمات آگاهي دهي عامه براي پيش گيري از امراض گوناگون در نبود رسانه صوتي،تصويري و كتبي از ضرورتهاي مبرم مردم آنجاست ولي متاسفانه تاكنون از سوي مسئولين چنين برنامه ي روي دست گرفته نشده است و مراكز صحي نيز بسيار اندك و با پرسونل بي تجربه در امور صحي است.
شرايط ناهنجار زندگي در دايكندي لزوم توجه جدي به مشكلات مردم اين ولايت را از سوي دولت و نهادهاي امداد رسان بين المللي آشكار مي سازد، در غير اين صورت ابعاد فاجعه انسان و حوادث طبيعي بيشتر گسترده خواهد شد.
اين همه ناهنجاري در فصل زمستان و بر اثر بارش برف بوجود مي آيد و تاثيرش را در زندگي مردم در فصل هاي بعدي سال مي گذارد. اگر برف نمي بود ما شايد امروز دچار چنين مشكلاتي نبوديم. با اين حال آيا شما بر برف لعنت نمي فرستيد؟!
نوشته ی زیر شبه فیلم نامه ی است که من در زمستان امسال نوشته ام. امروز آن را به استادم نشان دادم. ایشان نکات جالبی را یاد آوری نمود و من از روی تنبلی بدون اصلاح اینجا گذاشته ام. مهدی مدبر.
خارجی – روز – صبح آفتابی – مزرعه شبدر
آفتاب تازه دامن زرینش را بر آبادی پهن کرده بود. پری رفته بود که برای الاغ هایش شبدر درو کند. بادی نرم و ملایمی می وزید و برگهای شبدر را به آهستگی تکان میداد. پری آستینش را بالا زد و داس را در دستش گرفته شروع به درو کردن شبدر کرد. داوود خمک خمک کرده آمد پشت بید کنار جوی طوری نشست که به راحتی بتواند پری را ببیند و از دید دیگران پنهان باشد. قلب داوود از ترس و هراس به تپش افتاده بود و کم کم نفسک نفسک می زد. کمی چرت زد که چطور توجه پری را بخود جلب کند. آیینه را از جیبش کشید می خواست به صورت پری آیینه بیندازد، ولی آیینه از زیر سایه درخت نورش را انعکاس نداد. سنگی کوچکی برداشت و به طرف پری پرتاب کرد. پری از ترس بالا پرید و اطرافش را به دقت نگاه کرد. داوود از ترس نتوانست خودش را از دید پری پنهان نکند. در دلش خدا خدا میکرد که پری او را نبیند و گرنه آبرویش در بین مردم قریه خواهد رفت. پری دوباره سرش را پایین کرد و علفش را سامو کرده، خانه رفت.
خارجی – روز – بعد از ظهر – کنار چشمه
پری و معصومه سطل های شان را روی دست شان گرفته بودند و سرهای شان را پایین انداخته به طرف چشمه می رفتند. پری شوخی کنان به معصومه گفت: پری: دیروز دیدم شوی تو شیک کده د خانه تو آمد، به نظرم کلو د دل شی رفتار مونی. اید خانه توره ایلا کنده نمی تانه بیچاره! معصومه: ( با قاش ترشی) پری! مره کلو ریشخند نکو، یک روز د سر خود تو هم میه. پری: ( با خنده) مه شوی موی دکار مه نیه، بلا د پس شوی. معصومه می خندد و پری را تیلنگ ( هول) داده میگوید: معصومه: می خواهی از مه تاشه کنی؟ مه شنیدم که داوود بچه صفدر دکاندار بلدی تو کباب استً! رنگ پری سرخ می شود، به معصومه میگوید: پری: او دختر کلو ایله گویی نکو، خود تو کلو د شوی خوشی، خیال مونی هر کس مثل از توست. معصومه: خوش اگه نبودم که شوی نمی کدوم. پری: معصومه! ایله گویی را بس کن، دیر شد، آیه مه سر مه قار موشه. هردوی شان سطل های شان پر آب نموده و روان شدند.
داخلی – شب – خانه گلی – اتاق
داوود در اتاقی که در آن الکینی بانور ضعیف گذاشته شده است و بر اثر تاریکی ما نمی توانیم اشیاء داخل اتاق را درست تشخیص دهیم، نشسته است. دمبوره ی کوچکی روی زانوی داوود گذاشته است، او آن را بر می دارد و آهی میکشد و شروع میکند به دمبوره زدن. صدای حزن انگیز دمبوره فضای اتاق را پر میکند. بعد از لحظه ی داوود دمبوره را در میخی که روی دیوار کوبیده شده آویزان میکند و الکین را خاموش نموده می خوابد.
خارجی – روز – زیارت
روز جمعه است و جمعیتی زیادی از زنان و دختران قریه برای زیارت در سر قبر سید که در قبرستان قریه دفن شده است گرد هم آمده اند. صدای گریه زنها از سر قبرها شنیده می شود. پری و معصومه کنار قبر سید نشسته اند و بر سنگ قبر سید با یک سنگ خیلی کوچک خط میکشند و حاجت های شان را طلب میکنند. پری در حال که لبخند بر لب دارد در گوش معصومه میگوید: پری: ( با صدای که به سختی شنیده می شود) هی! د شوی خو هم دعا کدی؟ معصومه جواب پری را نمی دهد و از سر قبر بر خواسته حرکت میکند. پری نیز بلند شده و به دنبال معصومه می رود.
داخلی- روز- اتاق
هوا به شدت ابری است و فضای اتاقی را که یک ارسی رنگ رفته نور را به داخل آن انعکاس میدهد، تاریک نموده است. پری و معصومه ارسی را باز گذاشته اند و هر دو پهلوی هم نشسته اند خامک دوزی میکنند. بعد از پنج دقیقه باران شروع به باریدن میکند و دانه های درشت باران بر روی برگ گندم های مزرعه گندم پیش خانه پری می بارد و آب از برگها به زمین می ریزد. پری یک دفعه سرش را بلند میکند و می بیند که باران می بارد، سریع از جایش برخواسته دم ارسی میرود، همینکه میبیند از همه جا آب روان است؛ از راهرو پیش خانه شان، از برگهای سبز گندم، به هیجان آمده صدا میزند: پری: ماصوم! ماصوم بیه بارش ره سیل کو! سی کو سی کو! او نونه! دانه های بارش چه رقم نوربند است. کاشکی آدم مثل بارش می بودی، د هر جای که دل شی می شد می نشست. هیچ کس د آدم کار نداشت! مثل آب روان بود، هرجا که می رفت خودش راهش را باز میکرد. معصومه به دقت پری را نگاه میکرد که چقدر با احساس حرف میزند، بازهم شوخی را شروع کرد: معصومه: هی! دختر! عاشق ما شق که نشدی، یک رقم گپ میزنی که دل آدم برایت می سوزد. پری اما اندیشناک است و هیچ نمی گوید، فقط دستهایش را زیر چانه هایش گذاشته است و دانه های درشت باران را که اکنون تندتر شده اند نگاه میکند.
خارجی- روز – کنار چشمه
پری سطل آبش را گرفته است و به لب چشمه برای آوردن آب رفته است. پری با لباس سفید که گلهای زرین روی آن نقش بسته است، خرامان خرامان از کنار جوی رد شد تا به دهن چشمه رسید، نشست که سطلش را پر آب نماید، ناگاه نور آیینه را بر صورتش احساس کرد، سرش را بلند کرد و با صدای بلند و خشمگین گفت: کدام پدر لعنت است. سرش را پایین کرد خواست سطلش را بردارد که نور آیینه دوباره روی صورتش افتاد. تا سرش را بلند کرد چشمانش به داوود افتاد که آیینه را در شعاع آفتاب به طرف او قرار داد ه است. صورتش سرخ شد و تنش لرزید. یاد حرف معصومه افتاد که گفته بود( داوود بچه صفدر دکاندار بولدی تو کباب است). حس عجیبی سرا پایش را فراگرفته بود و هر چه سعی کرد از خود واکنشی نشان بدهد نتوانست. سطلش را بلند کرد و آرام به طرف خانه روان شد. یکدفعه داوود از پشت صدا زد: داوود: پری! پری! پری اما به راه خود ادامه داد و وانمود کرد که صدای داوود را نشنیده است.

